ما امروز یک مهمون خلبان داشتیم. اونهم خلبان اف چهارده زمان جنگ که مدتی هم به اسارت درومده بوده و کتابی هم در مورد زندگیش نوشته. همسر جان که از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و صدای قاه قاه خنده ش همه جا رو گرفته بود. امیر با خانمش بودند ، یک خانم بسیار خونگرم و صمیمی. برخوردش جوری بود که انگار سالیان ساله که با هم آشناییم و در مدت یکی دو ساعتی که با هم بودیم حرفهامون به پایان نرسید و چون امیر در شب قادر به رانندگی نبود به ناچار دم غروب ما رو ترک کردند. منبع
درباره این سایت